![]() |
![]() |
|
| هی نوشته ها |
|
باز تا باز کنی بند ز گیسو ، بانو!
می دود در نفسم وسوسه چون بو، بانو! گرگ بازی من و توست که دیدن دارد آه! من می دوم و می دوی «آهو بانو»! پرم از شوق دویدن،چه تفاوت دارد به کجا می رسد این جادۀ جادو، بانو! آسمانم شو که در اوج تو پرواز کنم چه قناری،چه کبوتر،چه پرستو،بانو! من ز شیرینی لبهات عسل خواهم ساخت راه می دادی ام ای کاش به کندو،بانو! بی خیال «تو»،«خیال» تو مرا خواهد برد آه، بانو! بانو! بانو! بانو! بانو! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 7:47 توسط هی هو |
|
|
سر تکرار دارم داستـــــــــــــــــــــــان آب و هاون را
که در دریای روح خویـــــــش ، می شویم سگِ تن را زمســــــــــــتان با بهارم فــرق چنــــــــــدانی نمی بینی رهــــا کن آرزوی میوه از ســـــــــــرو ســــــترون را در این چاه برادر کنده،جان کندن شهادت نیـــــــــست که نامردی گرفت از من امیـــــــــــــدِ مَرد مُردن را *** در این دریا به دنبال کدامیــــــــــــن قطره می گردی؟ چه می جویی در این انبار کاه، ای شیخ! سوزن را؟ نه دیو و دد،نه انســــــان،نه خدا حتّی،نه شیطـــــان را چراغـــــــــت را بکش،امشـــب نمی یابی مگر من را |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 10:46 توسط هی هو |
|
|
شکست بار فراق تو استخوانم را که تو نبودی و غم می جَوید جانم را
دریغ!از غم بی هم پیالگی؛بی تو زدم به آیِنه آن روز استکانم را
به هر کجا که روی آسمان همین رنگ است که بُرد رفتن تو رنگ آسمانم را
ولی نشانه ی سر خوردگی مپنداری سری که از سرِ افسوس می تکانم را
به صد هزار سر سبز مصلحت اندیش نمی دهم به خدا سرخی زبانم را |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 15:52 توسط هی هو |
|
|
شبی اگر هوس یک- دو جام باده کنم شراب می کشم از شعر اگر اراده کنم مرا ببخش که تشبیه چشم هایت را برآن شدم که از آئینه استفادکنم... ...تورا برای رسیدن به خویش ناچارم به قدر سادگی روح خویش ساده کنم بگو ز قایق لبهام،بوسه هایم را کجای ساحل پیراهنت پیاده کنم؟ بخند،حجّت شب را تمام کن بر من که باز حیثیت عشق را اعاده کنم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 13:39 توسط هی هو |
|
|
کاری نکن شب تو نگاهم جا بمونه کاری نکن حالا که خسته م خسته ترشم
کاری نکن طوفان شه و بی ریشه باشم کاری نکن حالا که خسته م خسته ترشم کاری نکن که قصّه مون کوتاه باشه کاری نکن حالا که خسته م خسته ترشم کاری نکن کار دلم گیر تو باشه کاری نکن حالا که خسته م خسته ترشم کاری نکن بارون چشمامو ببینی کاری نکن حالا که خسته م خسته تر شم انصافه از اینی که هستم خسته تر شم؟ کاری نکن تا هم بسوزم هم بسازم کاری نکن حالا که خسته م خسته ترشم کاری نکن حالا که زیر بارش خون من شکل ماهی تو تب دریا تلف شم کاری نکن حالا که خسته م خسته ترشم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 16:31 توسط هی هو |
|
|
این چیست در من؟!حسّ یک گمراه در مه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 12:51 توسط هی هو |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 10:41 توسط هی هو |
|
|
از رفتنت گلبرگ های یاس مانده است
ردّ عبورت بر دلم،آماس مانده است سهم تو بود از آخرین باری که...- باری این جرعه ای که در ته گیلاس مانده است رفتی و بردی عـــــــکس هایت را،ندیدی... ...عکس تو در قاب دل عکّاس مانده است من ماندم و حل معمّــــــــــــــــــای تو،امّا این عقل چون خر در گِلِ احساس مانده است رفتــــــی،ولی حــقّ لب من را نــــــــــدادی بر گردن لبهــــــــــــات،حقّ النّاس مانده است |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 20:12 توسط هی هو |
|
|
سلام دو تا از دوستایی که محبت کردن و سر زدن -خواستن بدونن شاعر شعرا کیه.دوستایی که سابقه آشناییشون با هی هو بیشتره می دونن که شاعر این شعرا منم.تا چند روز پیش اسم واقعیم رو ذیل شعرا درج می کردم که بنا به دلایلی ترجیح دادم حذفش کنم.اگر شعر شاعر دیگه ای رو توی وبلاگم بذارم حتما قید می کنم که شعر خودم نیست و حتما هم میگم شاعرش کیه. ممنون از حسن توجه همه دوستان |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 16:26 توسط هی هو |
|
|
گاهِ رفتن،آسمـــــــــــــــــــــــانت کاش بارانی نبود در لبانت حرف آخـــــــــــــــــــــر،کاش زندانی نبود کَندی امّا کاش دلخــــــــــــوش بودی از دل کندنت کاش ـ عکسِ قابِ چشــــــــــمانت پشیمانی نبود خســــــــــــته از آزار من بودی و حق هم داشتی عشـــــــــق را انکــــــــــار کردن،کار آسانی نبود سهمت از این عشق اگر در شعله اش می سوختی داغ حســــــرت بر دل و مشتی به پیشانی نبود خانۀ اندیشـــــــــــــــــــه ات یک روز،آبادی ندید کوچه های خاطــــرت یک شــــب چراغانی نبود ماه را با مهــــر اگر در خانه ات می خواســـتی خلوت تنهایی ات این قــــــــــــدر ظلمانی نبود داستانت را نمی دانم،ولی دستـــــــــــــانِ تو گرم از آن آتش که می دانیم و می دانــی نبود
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم دی 1387ساعت 18:46 توسط هی هو |
|
|
هی هو هو میل هو دانی |
| درباره هی هو |
این مهم نیست که شاعر به چه خاطر مرده ست
این مهم است که مرده ست و شاعر مرده ست... |
| هو های کشیده شده |
|
مهر 1388 شهریور 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
عکس ها |
|
RSS
|